تبليغاتX
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
هیچی...جای تو خیلی خالیه!
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند...بیا که صاف شود این هوای بارانی...
به هرحال محتاجیم به دعا!
اوصولاً میگن توی شبای قدر تقدیر یه سال آدما نوشته میشه پس باید دست به دامن خدا شد که خوب بنویسه برامون! میگن در آسمون بازه و فقط کافیه لب تر کنیم بعدش هرچی بخوایم میذارن کف دستمون! میگن کلاً این شبا حالشو ببرید و هرچی دوست دارید لیست کنید و تحویل فرشته ها بدین ببرن آسمون! نوبتی ام نیست! همه با هم بچسبیم به درگاه خدا....لطفاً هل نده عزیز من! میگم هل نده ها....ای بابا!!! خلاصه پیش به سوی خواستن! اینقدر این شبا چیزای مختلف از خدا بخوایم و اونقدر باهاش حرف بزنیم که فکمون از کار بیفته! یعنی از فرصت استفاده کنید ها! تا میتونید التماسش کنید ...از خدا همه چیزو بخوایم تا هیچ وقت از هیچ بنده ای چیزی نخوایم! حالا نیا بگو که این حرفا چیه و ما فقط واسه حال و هوای معنوی و طلب بخشش و مغفرت ، شب زنده داری میکنیم و اینا! آره عزیزم حال و هوای معنویتو درک میکنم! طلب بخشش هم که باید بکنیم دیگه...چون من هرچی فکر میکنم میبینم اصلاً نمیتونم بی خیال این بهشت بشم بس که میگن با حاله...! اونقدرا هم که بیگناه نیستیم که مفت و مجانی ببرنمون بهشت! پس باید طلب بخشش کنیم دیگه...! خداوکیلی واسه این مملکت هم دعا کنید که میدونید اوضاش چقدر بی ریخت شده! ایکس رو هم فراموش نکنید.... التماس دعا!


* فردا میرم به شهر و دیار دانشگاه! انشالله که کلاسا رسماً رو هوا باشه و برگردم! بیست و چهارم که حتماً میام چون وقت دندونپزشکی دارم و شایدم بعدش دیگه بمونم و برنگردم تا بعد از عید فطر! به هرحال لازمه یه توضیح بدم مخصوصاً واسه دوستای جدیدم(چون قدیمیا میدونن) که معمولاً وقتایی میرم دانشگاه اونجا اینترنت مثل الان در دسترسم نیست وخلاصه خیلی کم میتونم بهتون سر بزنم. گفتم که نگید چرا یهو ایکس غیبش میزنه!

2 نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:47 توسط X |

خدایا چرا کاری از دست من برنمیاد؟ خدایا کاش من توی این دنیای بزرگت میتونستم یه وقتایی یه حرکتای کوچیکی بکنم.....خدایا چرا من هیچم؟ چرا؟خدای من صدامو میشنوی؟ من از آدما خجالت میکشم....از بعضیا که میتونن یه وقتایی یه چیزی باشن! از خودم، از تو، از خیلیا خجالت میکشم.......... خدایا چرا کسی نمیفهمه منم میخوام باشم......خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا احساس هیچی و پوپی و ضعیف بودن میکنم..........من نمیخوام اینجوری باشم...........خدایا....خدای من....دلم گرفته....چرا کاری از دست من برنمیاد؟ دلم میخواد داد بزنم.....داد بزنم....چیکار کنم خدا.....من احساس خوبی ندارم.....احساس خوبی ندارم...................خدا....
2 نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:8 توسط X |

نماز روزه هاتون شدیداً قبول!
چند شب پیش یه هواپیمایی داشت رد میشد ، صداش خیلی از نزدیک میومد! یعنی منظورم اینه انگار خیلی پایین بود! خداییش صدای عجیب غریبی میومد! از شما چه پنهان یه لحظه ترسیدم گفتم الانه که زرتی سقوط کنه رو خونه ی ما!!! میدونید که من اصلاً دل به این دنیای فانی نبستم ولی در این جور مواقع نگران شما بازماندگان میشم که چه جوری می خواین غم پر پر شدن ایکس رو تحمل کنین!

*امشب رفتم دندون پزشکی یعنی جاتون خالی این صحنه رو ببینید که دکتر مشغول پر کردن دندونای بالا، دستشم راحت بذاره رو دماغ این ایکس بدبخت! خب هرچی سر دندون بیچاره زور میزد، طبیعتاً به دماغ بنده هم فشار وارد میکرد!!! منم با چشای گرد شده همین جوری بر و بر نگاش میکردم! منتظر بودم تا به سلامتی دماغمم بشکنه و خلاصه حسابی از همه لحاظ کامل شم!!! 

*ماه رمضون این برنامه ی ماه عسلو نگاه کنین، اگه بتونین این احسان علی خانی رو تحمل کنین دیگه بقیه ی برنامش خیلی خوبه! مهمونایی میاره که رسماً دهن آدم سرویس میشه! بس که اینا چیز حالیشونه! میگم چطوره به عنوان یه آدم عادی پیشنهاد بدم منم دعوت کنن که نه من عقده ای شم نه اونایی که مثل من عادی ان! بالاخره اونجا یه حرفی میزنم کلی همه بخندن و دل ملت شاد شه و بگن عجب این بشر فاجعه اس و خلاصه همه به خودشون امیدوار میشن!

با آهنگ اول ماه عسل  آدم دلش میخواد بشینه گریه کنه! یعنی واقعاً دل آدم یه جوری میشه...


*اینم آهنگ این دفعه، البته این آهنگ جدیدی نیست و احتمالاً خیلی هاتون خیلی وقت پیشا شنیدینش، میذارم چون یاد اون وقتی افتادم که این آهنگه رو وقتی از اردوی شمال میومدیم ،با سید (یکی از هم اتاقی هام که خب سیده دیگه!) میزدیم زیر آواز! حالا فکر کن توی اتوبوس اونم صبح زود که هنوز همه خواب بودن ، چنان چهچهه میزدیم که احتمالاً بقیه ی ملتی که توی اتوبوس بودن یا واقعاً از صدای ما لذت میبردن یا اونقدر غرق در خواب بودن که حال نداشتن یکیشون محض رضای خدا به ما بگه خفه شیم! یادش به خیر!

آهنگ ((قسمت نبود)) از مجید خراطها :  (منبع آهنگا:pctools دات ir) بس که این بلاگفا ادا در میاره و هی ارور میده که لینک غیر مجازه ،مجبور شدم آدرس سایت رو اینجوری بذارم! بالاخره خوبیت نداره لینک آهنگارو بدون ذکر منبع اصلیشون بذارم که!

mp3
ogg


*اللَّهُمَّ فكَ کلَ اسیر

خدایا آدما جز تو هیچ خدایی ندارن....هیچ پناهی ندارن.....هواشونو داشته باش...

2 نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:16 توسط X |

ایکس و کتاب های خاص!
همیشه دلم میخواد آدم خاصی باشم و کتابای خاصی رو دوست داشته باشم! ولی موفق نمیشم! آخه من واقعاً هرچی زور میزنم از بعضی کتابا خوشم نمیاد! مثلاً یه کتابی رو که  آدمای خاص و درست و حسابی تاییدش میکنن و میگن عالیه و به به عجب کتابی، من وقتی میخونمش اصلاً احساس نمیکنم الان داره بهم خوش میگذره! آخه اوصولاً من اگه از یه کاری خوشم بیاد ، موقع انجام دادنش عمیقاً احساس خوشگذرونی میکنم!!! جدیداً این کتاب والکری ها از پائولو کوئیلو و بیگانه ی آلبر کامو رو خوندم! تعریف جفتش مخصوصاً این دومی رو خیلی شنیده بودم! اما از شما چه پنهان موقع خوندنشون آنچنان لذتی نبردم! فکر کنم اصلاً رو پیشونی من ننوشته که آدم خاصی باشم!!! شماها از چه کتابایی خوشتون میاد؟ هان؟ اصلاً هرکدوم یه کتابی رو اسم ببرید که خیلی موقع خوندنش بهتون خوش گذشته باشه!

* دی وی دی های بابا لنگ دراز رو گرفتم . شما که نمیدونید موقع دیدنش چقدر غرق در لذت میشم و از خوشحالی میخوام رو دستام راه برم!!!!(به جان شما من تا حالا رو دستام راه نرفتم! همین جوری یه حسیه که موقع خوشحالی میاد سراغ آدم!) آدم با دیدنش پرت میشه به دوران کودکی! یعنی با همون آهنگ اولش چنان پرت میشی به سال های گذشته که توی اون سالا با صورت میای رو زمین!!! نمیدونم الان کسی درک کرد من چی گفتم؟....خلاصه جودی آبوت خیلی بچه ی با حالیه! نه؟ گفتین آره ها! پس تاییدش میکنین! پس یعنی منم با حالم! حال کردی غیر مستقیم از زیر زبونتون کشیدم که از شخصیت من خوشتون میاد ؟ آخه از شخصیتای کارتونی ، آنشرلی و جودی آبوت خصوصیات رفتاریشون خیلی شبیه منه و اصلاً نویسنده های اینا از من الهام گرفتن!!! البته اون موقع ها من هنوز به دنیا نیومده بودم ولی از عالم غیب بهشون تقلب میرسوندم! حالا نیا بگو ایکس تو کجات شبیه ایناس؟ اینا که حسابی آدمای موفقی بودن و ...! عزیز من خب بعضی از خصوصیاتشون شبیه منه!شما کی میخوای یاد بگیری که اینجوری زرت نزنی وسط ذوق بچه ی مردم؟

* با دوستم رفتیم کنسرت سازهای کوبه ای! دف ساز اصلیشون بود ولی چیزای دیگه هم داشتم که ما اسمشون رو بلد نبودیم! اینقدر خوشم میاد وقتی دف میزنن میرن توی حال و هوای خودشون و سرشون تکون میخوره! البته اینا ظاهراً اونقدر به اون مرحله نمیرسیدن که سرشون در حد مرگ تکون بخوره! من اونجوری بیشتر دوست دارم! و اینقدرم خوشم میاد آخر کنسرتا، گل میدن به هنرمندا! ایشالله منم یه روزی توی اینجور صحنه ها بدرخشم بعد شمام برام گل بیارین!

*یه فیلمی رو از یکی از این شبکه ها دیدم به اسم پادشاهان مامبو... فوق العاده بود...مخصوصاً یه آهنگ آرومی که وسطش میخوندن به اسم ماریا ...من سرچ کردم این آهنگو برا دانلود پیدا نکردم...آهنگای فیلمارو از کجا میشه پیدا کرد؟

* چنان بهم گفت خاک بر سر به درد نخورت که احساس کردم همون موقع میخوام بزنم زیر گریه! یعنی واقعاً ته دلم یه جوری شد! چقدر بعضیا بیرحمانه به آدم یاد آوری میکنن که به درد نخوره!

* خیلی دوست دارم فیلم پست چی سه بار در نمیزند رو ببینم! آخه با کارای حسن فتحی حسابی خوش میگذرونم....

2 نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 16:16 توسط X |

ایکس و کامپیوتر دوست داشتنی!!!
آخرش من یه روز از دست این اینترنت داغون دق میکنم میمیرم و شمام از دستم راحت میشین! شاید باورتون نشه ولی الان داشتن یه اینترنت بی دردسر شده یکی از آرزوهام!!! یعنی من هی باید پای این کامی جلز ولز کنم تا این بیچاره هم مثل یه خر با بار سنگین درحال بالارفتن از سربالایی، هی زور بزنه و آخرشم همچین که میخواد وارد یه وبلاگی بشه یهو هنگ کنه بعد صفحه ها بسته شن! یعنی انگار خره بالا که رسید یهو پاش گیر کنه پرت شه پایین! شما که نمیدونید برای سر زدن بهتون چه تلاش ها و مجاهدت هایی از خودم بروز میدم! یعنی عمراً اگه کسی باور کنه اینقدر قابلیت صبر و شکیبایی داشتم تا حالا رو نمیکردم!!!جدا از سرعت افتضاح اینترنت، این کامپیوتر منم غلط نکنم یه ویروسی چیزی باید داشته باشه ! اصلاً مشکوکه به آنفولانزای خوکی! در هرحال اگه من یه روزی یه بلایی سر خودم اوردم بدونید که یه مقادیریش تقصیر همین کامپیوتره! الانم که دارم اینارو مینویسم با اون قیافش هی بر و بر منو نگا میکنه و از رو هم نمیره! آخرش میزنم همین مانیتورشو قاب عکس میکنم رو دیوار! کامی الاغ!

ببینم این ask.com از کجا یهو سر و کلش پیدا شد که من هرصفحه ای رو با هزار فلاکت باز میکنم بعدش یهو میره توی این ask.com ! آخه ایها الناس به خدا پاک دیوونه شدم رفت!یکی منو نجات بده....

*خدایا یه روزی میگم خدا جون میخوام برم بیرون، یه جوری جورش کن! یه مورچه هم پیدا نمیشه همراهیم کنه! یه روزی میگم اصلاً حوصله ندارم تکون بخورم، یهو همه میان میگن بریم بیرون! خدایا فدات شم قربونت برم با من شوخیت گرفته؟ الهی ایکس دورت بگرده، تو که نمیخوای همین دوتا دونه مو که رو سر این ایکس مونده،از شدت حرص خوردن بریزه؟ هان؟ فعلاً میخوام خونه باشم! یا فوقش به رفتن خونه ی خاله اکتفا میکنم!!! همین کافیه!

*من همچنان هرازگاهی برای اینکه جامعه ی موسیقی  خدایی نکرده از دستم دلگیر نشه ، یه دستی هم به سنتور میبرم بلکه یه روز بنوازم! خدایا یه کوچولو پشتکار لطفاً به بنده ی حقیر عنایت بفرما! الهی آمین! دوست دارم یه استادی داشتم که ساعت ها بشینه کنارم و دقیقاْ حالیم کنه که مثلاْ ایکس جان اینجوری بزن و حالا اینو بزن و حالا اونو بزن و خلاصه تحمل خنگ بازیای منم داشته باشه! خیلی با شیوه ی اون استاد قبلیه حال نمیکردم! یعنی جلسه هاش نیم ساعتی بود بعد همین جوری یه چیزی میزد بعد میگفت یاد گرفتی؟ منم میگفتم آره! بعد میگفت حالا برو خونه تمرین کن! البته من الان نت خونی رو کامل بلدم! ولی نمیدونم چرا حال و حوصله ی این تمرینای عادی رو ندارم! دلم میخواد یه آهنگ واقعی بزنم!!! یه چیزی که واقعاً صداش شبیه آهنگ باشه! رفتم نت نوایی رو از اینترنت پیدا کردم ولی هرچی میزنم شبیه یه توپ دارم قل قلیه هم نمیشه چه برسه به نوایی نوایی! یا مثلاً نت ای ایران!شبیه ای هر کشوری شد غیر از ایران! یه بار میترسم منو دزد ببره با اینهمه استعداد!!! البته قبول دارم هنوز اونقدر بلد نیستم که مثلاً دقیقاً این نتای سیاه و چنگ و دولا چنگ و غیره رو فاصله های زمانیشونو درست رعایت کنم! شاید واسه همین آهنگا درست از آب درنمیاد! حالا تابستون داره تموم میشه! کاش میشد من این سنتور جونمو ببرم قصر طلایی و همون شهر کلاس برم چون بیشتر اونجام دیگه! فکر کنم کلاس رفتن بهتر از نرفتن باشه! اما اونجا نمیشه تمرین کرد! یعنی طبیعتاْ هیچ کس تحمل صداهای دلنوازی که ابتدای کار از ساز آدم بلند میشه رو نداره.....خلاصه اینکه استعدادم مونده رو دستم و نمیدونم چیکارش کنم!واقعاْ هیچ راهی هست که بنده بتونم از همین ابتدا صداهای معنی دار از سنتورم دربیارم؟ تا یه کم بیشتر تشویق شم و کار کنم؟!!! اصلاْ هیچ نت ساده و معنی داری وجود داره؟ حالا میدونم همتون میگین خوبه یه ساز ساده هم انتخاب کردی اینقدر ناز میاری!

* کجایی گیتاریست جان؟ وبلاگ هم نداری که بیام دنبالت! مجبورم اینجا سراغت رو بگیرم! اوصولاْ بنده از خواننده های وبلاگم غافل نمیشم! این گیتاریست هم یه بنده خداییه که یکی دوبار به اسم گیتاریست اینجا نظر داد و کلاْ خیلی حال کردم که چیزایی مینوشتم رو کامل میخوند!

* شیرین تو کجایی؟ حداقل برام آف بذار بدونم زنده ای هنوز!

 * اگه یه بارم گوش شیطون کر، چشمش کور و کلاً همه جاش معیوب ، سرعت اینترنتتون بهتر شد ، خدا وکیلی دانلود این آهنگا که میذارم رو از دست ندید : ( لینک دانلود رو از اینجا پیدا کردم)

آهنگ وطن من از ایرج بسطامی


2 نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:8 توسط X |

ایکس قناری!
 آقا اوصولاً هروقت موجود بی شعوری به نام جوش سر و کلش روی پوستم پیدا میشه کلاً حال میکنم اجدادش رو بیارم جلو چشمش! خلاصه اونقدر حالشو میگیرم که وقتی بنده خدا میره، جاش میمونه! البته من نمیدونم چرا این سلولای پوستی با من سر ناسازگاری دارن! یعنی کلاً اینا علاقه ای به بازسازی ندارن! یعنی جای یه جوش بعضی وقتا سوراخ میشه و ظاهراً تا ابد هم میمونه و این سلول ها کلاً به روی مبارک نمیارن که یه تکونی به خودشون بدن و یه چندتا سلول جدید تولید کنن!

*تپل جان کجایی که ببینی ایکس کلاً خونه نشین شده! تو نیستی که با هم بریم خیابونای شهرو متر کنیم! البته بهتر که نمیریم! خیلی حال و حوصله هم ندارما! ( لازم به ذکره که این تپل جان یکی از دوستای بنده است که همیشه تپلی صداش میزنم! و امسال رفته فرنگ درس بخونه!!! ایشون هم از همون استعداد های کشف نشده بودن که به نشانه ی اعتراض از طرف کلیه ی استعداد های کشف نشده ی این مرز و بوم، یهویی خاک کشور رو ترک کردن!!! خلاصه الان برای خودش یه تپل فرنگی شده!) یادت به خیر! کلاً جوون خوبی بودی!!!

*بیست و یک شهریور من باید به قصر طلایی باز گردم! (از این به بعد از خوابگاه به عنوان قصر طلایی یاد میکنم!) و خلاصه ما قبل از اینکه بوی ماه مدرسه بیاد باید واسه کار آموزی زودتر بریم! هرچند دلم مقادیری برای قصر طلایی تنگ شده! دلم برای آواز خوندن توی حیاط قصر تنگ شده!چنان زیر آواز میزدم که از سالن مطالعه ی طبقه ی چهارم پنجره رو باز میکردن و با فریادهای گوش نواز، بنده رو دعوت به خاموشی میکردن!!! تازه یه بار هم یکی داد زد بابا قناریییییییییییییی! و  من بسیار بسیار به خودم افتخار میکنم که لقب قناری گرفتم و اگه یه روزی تصمیم گرفتم برم روی شجریان رو کم کنم و خواننده شم ، با اسم هنری قناری وارد این عرصه میشم! خلاصه از شما چه پنهان که یه بار هم توی سالن از بطری خالی آب به عنوان بلند گو استفاده کردم( دیدی توش حرف میزنی چه صدا می پیچه؟ یعنی کلاً من اینقدر ذوق میکنم انواع و اقسام صداهای حیوانات چهارپارو توی این بطریا در بیارم!) خلاصه توی سالن یه دهن خوندم و از اون روز به بعد متقاضی زیاد داشتم واسه کنسرت ، ولی از اونجا که همیشه آدمایی هستن که مانع پیشرفت آدم بشن، دیگه نتونستم وسط سالن آواز بخونم!!!  میدونم خیلی مونده تا بیست و یک شهریور ولی من باید از همین الان الکی برم توی فاز دلتنگی تا اون روز واقعاً دلم تنگ شه و با خوشحالی برم به شهر و دیار دانشگاه!مگه نه عمراً اگه الان واقعاً دلم اونجارو بخواد! عمراً!


* بعضی وقتا دیدید آدم یه جایی یه ابراز احساساتی میکنه ولی هیچ کس به روی خودش نمیاره !حالا توقع ابراز احساسات متقابل از طرف مقابل رو نداریم ولی حداقل یه آخی هم نمیگه! خب آدم فکر میکنه اگه گوسفند هم بع بع میکرد، بیشتر بهش توجه میکردن!

*سرعت اینترنت همه جا افتضاح شده؟من رفتم از ISP پرسیدم گفت یا ویروسی شدی یا خط تلفنتون نویز داره! حالا شما بیا برای این ایکس بی سواد بگو خط تلفن چه جوری میشه که نویز پیدا میکنه و چه جوری میشه نویزش رو برطرف کرد؟

2 نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 12:20 توسط X |

ایکس و فوتبال!
ديشب مثلاً شب عيد بود و مثلاً ما از همه ي امامامون همين يه دونه امام دوازدهممون هنوز زنده اس ولي ماشالله هزار ماشالله اين شبکه هاي وطني رسماً آدمو ضايع ميکنن! هرچي هم اين چندتا شبکه رو بالاپايين بري بازم خبري از يه برنامه ي درست و حسابی نيست که نيست....خب بالاخره آدم از شبکه هاي اون وري خسته ميشه ديگه....يه وقتايي حال ميکنه به وطن پناه ببره! که اي الهي اين صدا سيما خراب شه!!! خلاصه اينکه ديشب از بين اينهمه برنامه هاي مهيج شب عيد، تصميم گرفتم فوتبال نگاه کنم! آخه اگه يادتون باشه يه بار تيم مس رفسنجان ، استقلالو سوسکش کرد! حالا هم ديدم مس کرمون با پيروزي مسابقه داره گفتم شايد ايندفعه هم کرمون پيروزي رو بزنه و خلاصه ما پس فردا توي دانشگاه جلوي بر و بچزي که از دياراي ديگه ميان ، سرمونو بالابگيريم و چون خیلی هم رو داریم ، جلوی اونا، تیمای مطرح دنیارو هم به مبارزه بطلبیم!
اوصولاً روحيات هيجان طلبانه ي ايکس اجازه نميده که بي سر و صدا فوتبال نگاه کنه! يه وقتايي آدم توي زندگي بايد برا خودش هيجان بسازه(تعليمات استاد ايکس!) خلاصه در جهت دست یابی به این هدف، یه کم بالاپايين پريدم و به انواع واقسام ارگان هاي بدن حرکات موزون دادم و رفتم خودمو چسبوندم به خواهر محترم و سعي کردم راضيش کنم با من موج مکزيکي بياد ولی اصلاً همکاري نکرد و موج هيچ کشوري رو با من نیومد! هرچی هم با همین وزن ناقابلم(!!!)خودمو کوبوندم بهش تا یه موجی ایجاد بشه فایده نداشت! سرشو به شدت کرده بود توي مجله و انگار نه انگار يه انسان داره اينجا خودشو فنا ميکنه...مادر محترم هم که همش از اون چشم غره هاي نابود کننده به اين ايکس معصوم، ميرفت! خلاصه دیدیم اهل خونه به این راحتیا پایه نمیشن که اغتشاش به پا کنیم پس عین یه آدم با شخصیت رفتم یه کتاب برداشتم و مشغول مطالعه شدم و هرازگاهی هم یه نگاه به این فوتباله میکردم! با توجه به اینکه حواسم به مسابقه نبود حالا یکی بیاد بگه اون گل چهارم که مس زد چی شد؟ یعنی من دیدم یه گل جلو افتادیم بعدش دیگه حواسم به کتاب بود و بعد بازی تموم شد و گفتن مساوی!!! آیا در مورد اون گل چهارم من باز توهم زدم؟ ( از من بعید نیستا) یا قبولش نکردن؟ خداییش قضیه چی بود؟

*امشب میریم عروسی! هورااااااا!شما که نمیدونید چقدر هوس یه جشن کرده بودم...شانس اوردیم که بالاخره بعد از مدت ها یه عروسی هم توی فامیل ما سر گرفت! مگه نه من آخرش از شدت عقده ای شدن، جیغ زنان دنبال یکی از این ماشینای عروس توی خیابونا، می دویدم!!!

* بیخود نگید شاید این جمعه بیایدشاید....نه خیر...از  این خبرا نیست عزیزان من! تا من و تو و بقیه ،آدم نشیم، نمیاد.......عیدتون مبارک!
 به هرحال کلاً ای پادشه خوبان، شدیداً داد از غم تنهایی، شایدم وقتش نیست که بیای ولی یه جورایی دلمون میخواد بگیم وقت است که باز آیی......

2 نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:4 توسط X |

نیمه ی شعبان....
ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی...
2 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:34 توسط X |